شیمیایی شیمیایی آمبولانس حمله تروریستی

شیمیایی: شیمیایی آمبولانس حمله تروریستی نیروهای مردمی عراق بین الملل عراق تروریست های داعش داعش

گت بلاگز اخبار حوادث قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

آدم ربایان ١٠٠ هزار دلار از خانواده این ٢ پسر طلب کرده بودند یکی از گروگان ها: ٢٤ساعت در برف با دمپایی پیاده روی کردیم

قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

عبارات مهم : ایران

آدم ربایان ١٠٠ هزار دلار از خانواده این ٢ پسر طلب کرده بودند یکی از گروگان ها: ٢٤ساعت در برف با دمپایی پیاده روی کردیم

قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

سفری جهت پولدارشدن. سرابی پرمشقت و سخت جهت ٢ نوجوانی که شاید به اندازه همه عمرشان مشکل کشیدند. آنها ٦٠روز سخت را در شهرها و روستاهای مرزی ترکیه گذراندند. از پیاده روی ٢٤ساعته در برف و کولاک تا زندانی شدن ٥٠روزه در یک اتاق کوچک با روزی یک تکه نان. این دو دوست و فرزند محل جهت کمک خانواده ارزش راهی سفری شدند که اگر شانس با آنها یار نبود، شاید هیچ وقت دیگر نمی توانستند به منزل ارزش در خیابان گرگان پایتخت کشور عزیزمان ایران بازگردند. امیرحسین و محمد دو نوجوان ١٥ساله به امید کار و درآمد فریب حرف های مردی را خوردند که کارش ربودن و قاچاق فرزند ها به ترکیه هست. قاچاقچی متواری که تحت تعقیب پلیس ترکیه و اینترپل هست. ولی بخت با محمد و امیرحسین یار بود و آنها موفق شدند از دست مرد آدم ربا فرار کنند. آنچه در ادامه می خوانید، گفت وگوی «شهروند» با امیرحسین عنبرستانی یکی از دو نوجوان ربوده شده است است که با همکاری و کمک سفارت کشور عزیزمان ایران در آنکارا به منزل بازگشت:

آیا تصمیم گرفتی به ترکیه بروی؟

خیلی وقت بود که دوست داشتم کارکنم و درآمد بالایی داشته باشم. پدر من مجروح جنگی است و به علت پرسشها جسمی نمی تواند کار کند. از هنگامی که یادم می آید، مادرم با زحمت و مشکل خرج زندگی را می داد. البته برادرهایم هم کار می کنند ولی درآمد زیادی ندارند. من هر لحظه دوست داشتم که مادرم کار نکند. به خاطر همین دنبال راهی بودم که به خانواده ام کمک کنم. تا این که چندماه پیش یعنی تابستان امسال با احمد آشنا شدم.

آدم ربایان ١٠٠ هزار دلار از خانواده این ٢ پسر طلب کرده بودند یکی از گروگان ها: ٢٤ساعت در برف با دمپایی پیاده روی کردیم

چطور با احمد آشنا شدی؟

از طریق «مجیر» یکی از همکلاسی هایم در مدرسه. آنها افغانی هستند. او «احمد» را به من و «محمد» معرفی کرد. احمد خیلی خوش اخلاق بود، من و محمد را تحویل می گرفت، حتی بعضی وقت ها پول می داد تا جهت خودمان خرید کنیم. تا این که یک روز به ما گفت که اگر دنبال کار خوب با درآمد اوج هستیم، باید به ترکیه برویم. اولش من و محمد حرف های او را جدی نگرفتیم، ولی بعد از چند روز آن قدر از آن جا تعریف کرد تا این که ما راضی شدیم. یعنی محمد زیاد علاقه داشت از این جا برود و کار و کاسبی جهت خودش در استانبول دست وپا کند. راستش من هم بدم نمی آمد. درنهایت هم قول و قرار هایمان را گذاشتیم. احمد همه شرایط سفر به ترکیه را جهت من و محمد چندبار توضیح داد. او گفت؛ فقط چند روز اول در شهرهای مرزی شرایط مشکل در انتظارمان هست، ولی بعد از آن همه چیز خوب می شود و ما به آسانی در استانبول مشغول کار پردرآمدی می شویم. او حتی به ما گفت بعد از مدتی می توانیم پدر و مادرمان را هم به آن جا ببریم. همین شد که من و محمد تصمیم گرفتیم هرطور شده، خودمان را به استانبول برسانیم.

چه روزی از کشور عزیزمان ایران خارج شدی؟

جمعه نهم آذر بود. من و محمد همراه با احمد به میدان آزادی پایتخت کشور عزیزمان ایران آمدیم. سوار یک سمند نقره ای شدیم و به ارومیه رفتیم. سمند متعلق به یک آدم بر بود. تنها مسافرانش ما بودیم. شب در ارومیه خوابیدیم. صبح روز بعد با چندینه بلد که کُرد بودند، به سمت یک کوه رفتیم. ساعت ها پیاده روی کردیم. هنگامی که به کوه رسیدیم، بلد ها به ما گفتند که پشت این کوه یک ماشین منتظرمان هست. ما هم حرکت کردیم. هنگامی که از کوه پایین آمدیم. یک ون منتظر ما بود، ولی چندنفر به طرف ما آمدند و دست و پایمان را بستند و ما را داخل ماشین انداختند. آنها ٤نفر بودند و اسلحه داشتند.

قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

ماشین حرکت کرد، بعد از حدود یک ساعت به یک دِه رسیدیم که هنوز هم اسم آن را نمی دانم. آنها ما را همراه با چندینه افغانی دیگر و دو مرد شیرازی که سنشان از ما خیلی زیاد بود، به منزل ای بردند و شب را آن جا بودیم. صبح روز بعد دوباره با همان افرادی که ما را برده بودند، حرکت کردیم، ولی با پای پیاده. نزدیک به ٢٤ساعت پیادروی در برف، آن هم با دمپایی. هنوز هم هنگامی که یادش می افتم، بدنم یخ می زند و انگشتان پایم بی حس می شود.

بعدش چه شد؟

آدم ربایان ١٠٠ هزار دلار از خانواده این ٢ پسر طلب کرده بودند یکی از گروگان ها: ٢٤ساعت در برف با دمپایی پیاده روی کردیم

صبح روز یکشنبه بود، به یکی از روستاهای ترکیه رسیدیم. اسمش چیزی شبیه «خاشکان» بود. دو روز آن جا بودیم. کمی آب و غذا خوردیم و استراحت کردیم. بعد از آن، با یک اتوبوس به طرف شهر وان حرکت کردیم. چند کیلومتر مانده به شهر وان از بزرگراه مهم خارج شدیم، تا به یک منزل بزرگ رسیدیم. هیچ چیزی اطراف آن منزل نبود. یک حیاط بزرگ داشت با اتاق های زیاد. در هر اتاق ١٠ تا ١٢نفر روی هم می خوابیدیم. حدود ٢٥٠نفر آن جا بودیم.

همه سنی بین ما بود، ولی زیاد از همه فرزند های کم وسن سال و دخترهای ٧ تا ١٠ساله. من و محمد همراه احمد و چند افغانی دیگر در یک اتاق بودیم. من چندبار از احمد راجع به این که کی به استانبول می رسیم، پرسش کردم؛ ولی جواب درستی به من نداد. من کم کم به او مشکوک شدم، عنوان را با محمد درمیان گذاشتم، ولی محمد حرف های من را قبول نکرد، تا این که بعد از چند روز احمد صورت واقعی خودش را به ما نشان داد و گفت که من و محمد را به یک نفر در استانبول فروخته است.

قصه ٦٠ روز اسارت «امیرحسین» و «محمدامین»

یعنی شما تا قبل از این به احمد اعتماد داشتید؟

خیلی زیاد از اعتماد؛ من و محمد او را قبول داشتیم. او کار یا رفتاری از خودش نشان نداده بود. همه جا همراه ما و خیلی هم مراقب ما بود، حتی بعضی وقت ها که بلدها و قاچاقچیان در مسیر با من و محمد بدرفتاری می کردند، او اعتراض می کرد و پشت ما بود. اصلا ما تصور نمی کردیم که او چنین کاری کند.

چطور شد که متوجه نقشه او شدید؟

بعد از چند روز که ما در آن منزل بودیم، او رفتارش با ما عوض کردن کرد. من و محمد را کتک می زد، بعد هم جلوی من و محمد با خانواده ما تماس گرفت و گفت که باید جهت آزادی آنها نفری ٥٠ هزار دلار بدهید. او چندین بار با برادرم تماس گرفت. حتی به او گفت که پول را به ولایت نیمروز در افغانستان ببرد و تحویل دهد. بعد هم یک بار که داشت تلفنی صحبت می کرد از لابه لای حرف هایش متوجه شدیم که من و محمد را به قیمت ٤٠٠ هزار لیره فروخته هست. یعنی می خواست از دو طرف پول بگیرد.

چه مدت در آن منزل زندانی بودید؟

چون آن جا ساعت، تلویزیون یا گوشی تلفن همراه نداشتیم، وقت را گم کرده بودیم. دقیق نمی دانم ولی حدود ٥٠ روزی آن جا بودیم.

شما را اذیت یا شکنجه هم می کرد؟

کتک زدن ما کار هر روزش بود. با مشت و لگد به جان ما می افتاد و هنگامی که هم خسته می شد یک تکه نان یا غذایی جلوی ما می انداخت. کم کم همه افرادی که در آن منزل بودند، رفتند ولی من و محمد هنوز آن جا بودیم.

در این مدت با خانواده ات تماسی نداشتی؟

یک بار از همان اتاق با خانواده ام صحبت کردم. یعنی احمد من را مجبور کرد که با آنها صحبت و التماس کنم تا ٥٠ هزار دلار به او بدهند تا ما را آزاد کند.

کی به سمت آنکارا حرکت کردید؟

یک روز صبح احمد وارد اتاق شد و گفت باید حرکت کنیم. سوار یک ماشین شدیم، نزدیکی شهری به اسم «بینگول» (شاید تلفظش اشتباه باشد. من این اسم ها را از روی تابلوی کنار بزرگراه به خاطر سپردم). نزدیکی این شهر بود که پلیس ما را گرفت. ٩نفر داخل ماشین بودیم. دو تا عرب عراقی، یک سوری، ٣ افغانی که خودشان می گفتند از قندهار آمده اند و ما سه نفر، همه را پلیس به پاسگاه برد. شب در آن جا بودیم، ولی فردا صبح همه را آزاد کردند. فردای آن روز در یک بزرگراه ای که به آنکارا می رسید ارتش ترکیه ما را بازداشت کرد، دو شب هم در یک پادگان نظامی بازداشت بودیم، ولی آنها بعد از گرفتن اثر انگشت رهایمان کردند تا این که با احمد به منزل ای در نزدیکی آنکارا رسیدیم.

هنگامی که پلیس شما را گرفت، آیا به آنها نگفتید که ربوده شده است اید؟

کسی به حرف ما توجه نمی کرد. هزاربار من و محمد به آنها گفتیم، ولی انگارنه انگار. ما زبان ترکی بلد نبودیم، پلیس هم به همه ما به چشم مهاجر غیرقانونی نگاه می کرد. حتی من چندبار به یک پلیس زن در آن پاسگاه التماس کردم که ما را نجات دهد، ولی فایده ای نداشت.

خب، چطور شد که آزاد شدید؟

وقتی به منزل نزدیک آنکارا رسیدیم، چند روز آن جا بودیم. چند افغانی دیگر هم آن جا بودند، با آنها دوست شدیم و ماجرا را جهت آنها تعریف کردیم. یکی از آنها که جهت ما غذا درست می کرد، احمد را خیلی خوب می شناخت. او به ما گفت که آیا فریب حرف های او را خوردید. آن مرد جهت ما تعریف کرد که احمد هرسال چند فرزند را از کشور عزیزمان ایران و افغانستان می دزد و به یک نفر در استانبول می فروشد. آن جا بود که فهمیدیم همه حرف های او دروغ بوده. درواقع او جهت ما نقشه کشیده بود. به همین علت هیچ پولی از من و محمد جهت رفتن به ترکیه نگرفت.

حتی هنگامی که در کشور عزیزمان ایران بودیم همان روز جمعه قبل از حرکت چند دست لباس گرم هم جهت ما خرید. همه این کارها جهت این بود که من و محمد را ٨٠٠ هزار لیر در استانبول فروخته بود. ما هم همه این ماجرا ها را جهت آنها تعریف کردیم، آنها هم دل خوشی از احمد نداشتند، تا این که دوشنبه صبح آنها به او حمله کردند و دست و پایش را بستند. ما هم همراه آنها به یک تلفنخانه رفتیم و با خانواده ام تماس گرفتیم و آنها را از آزادی خودمان مطلع کردیم.

بعد از آزادی خودتان به سفارت کشور عزیزمان ایران در آنکارا رفتید؟

اول قرار بود به اداره پلیس برویم، ولی دوستان افغانی ما چون قاچاقی در ترکیه بودند، از پلیس می ترسیدند. به همین علت ما را تا نزدیکی سفارت کشور عزیزمان ایران در آنکارا همراهی کردند. آنجا هم جهت ما لباس خریدند و بعد از تهیه بلیت به کشور عزیزمان ایران بازگشتیم. البته هزینه بلیت و جریمه ورود غیرقانونی به ترکیه را خانواده من و محمد پرداخت کردند.

احمد دستگیر شد؟

او توانسته بود از آن منزل ای که دست و پایش را بسته بودند، فرار کند. تا جایی که ما خبر داریم هنوز هم در ترکیه و تحت تعقیب پلیس و اینترپل هست. ما از احمد در دادسرای جنایی پایتخت کشور عزیزمان ایران شکایت کرده ایم. البته پرونده ما هنوز تکمیل نشده هست. پلیس به ما گفت که احمد به زودی دستگیر می شود.

شهروند

واژه های کلیدی: ایران | ترکیه | آنکارا | خانواده | استانبول | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog